پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡آغون آغون♡♡♡

چند وقته که روز ها با بابایی و مامانی میشینیم صحبت کردن و دردودل ،من کلی تمرین کردم تا بالاخره تونستم اولین آغون آغون هامو بگم .خدایا چقدر حرف زدن سخته یک کلمه که می خوام بگم اینقدر به خودم می پیچمتا بالاخره به زبون بیاد  تازه بعدش فقط خودم فهمیدم چی گفتم.نمی دونم این مامانی و بابایی این همه نیرو رو از کجا میارن دائم با من حرف می زنند؟ دوست دارم تو بحث هاشون شرکت کنم البته من که یک کلمه آغون می گم اونا یک ساعت قربون و صدقه ام می رن،حالا دارم تمرین می کنم برا مامان وبابا گفتن،یه وقتها به زبونم میان ها ولی نمی دونم چرا دوباره یادم می ره؟ واقعا حرف زدن کار شگفت انگیز وسختیه... اینم عکس های من هنگام سخنرانی. ...
28 آبان 1392

♡♡♡ناب ترین احساسها♡♡♡

  تقدیم به میوه ی دلم پرنیا ... می بوسمت                                    می خندی وقتی که می خندی                         زندگی جاری می شود به چشمانم که خیره می شوی      معصومیت نگاهت مرا تا آسمان می برد گریه که می کنی                           ...
28 آبان 1392

♡♡♡یک ماهگی خورشیدکم♡♡♡

  هورررا عسل من یک ماهه شد... سلام غنچه ی کوچولوی مامان عزیزم این ماه خیلی زود گذشت 30روزه که در کنارمون هستی و به زندگی مون طراوت خاصی دادی . 30 روزه که از مادر شدنم هر روزبیشتر از روز قبل لذت می برم واز خدای بزرگ می خوام ای نعمت شیرین رو به همه ی اونایی که دوست دارن عطا کنه . سلام کل قشنگم: الهی فدات بشم که بیشتر از آنچه که فکرشو می کردم دوستت دارم الان رو پاهام  خوابیده بودی و به آرامشت به همه ی انتظارها ونگرانیها پایان دادی...الن با گرمای وجودت کانون زندگیمون شدی ومثل یک خورشیدک نازی که ما همش دورت می گر دیم.   تو یک ماهگی پرنیا خانم من خیلی کوچولو موچولو بود ت...
28 آبان 1392

♡♡♡سوراخ کردن گوش♡♡♡

خیلی وقت بود تو فکر سوراخ کردن گوش پرنیا بودم ولی همش به یه دلیلی عقب می افتاد ولی امروز مصمم شدم که حتما هر جوری شده باید پرنیا رو ببرم وگوششو سوراخ کنم وبالاخره در تاریخ1391.1.19ساعت 10 شب با مامان جون و بابایی رفتیم پیش دکتر اصغر مرادی گوششو سوراخ کردیم.الهی فدات بشم مامان ،که اینقدر گریه کردی و دردت اومد جیگرم. اینم عکس عسلم بعد از سوراخ کردن گوش...   ...
28 آبان 1392

♡♡♡اولی مهمانی پرنیا کوچولو توسط آقاجون ومامان جونش♡♡♡

سلام دوست جونیا امروز قرار مامان جونی من رو به خونشون پا گشا کنه خیلی دوست دارم ببینم خونشون چه شکلیه بالاخره صبح زود با مامانی رفتیم اونجا و خلاصه تو طول روز خیلی خوش گذشت آخه من طبق معمول خواب بودم شب هم آقاجون ومادر و عمو سعید وزن عمو لیلا و عمه و شوهرش و رضا وسینا وهستی و بابایی اومدند اونجا ومن هم بازم خواب بودم ....مامان جون هم بهم یه زنجیر با پلاک پروانه بهم داد. ...
28 آبان 1392

♡♡♡ورود عسل خانم به کلبه ی عشق♡♡♡

صبح روز 90.10.26خانم دکتر ساعت 12 من وعسلم رو مرخص کرد من ومادرم که شب قبلش به خاطر پرنیا کوچولو خوابمون نبرده بود منتظر همسرم بودیم که برای بردنمون به خونه به بیمارستان بیاد،بابایی هم برای آمدن عسل خانم به خونه شب قبلش کلی زحمت کشیده بود وخونه رو مرتب کرده بود و حسابی خسته شده بود. بالاخره به خونه اومدیم اما برخلاف همیشه که دخترم در وجودم بود اینبار تو بغلم خوابیده بود تو خونه هم که همه منتظر ما بودند والبته بیشتر منتظر پرنیا کوچولو.                                    ...
27 آبان 1392